دنگ ....دنگ.....

ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.

دنگ…، دنگ ….
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.

 



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱٤٠٠ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پرشین بلاگ | نظرات ()

پیش بسوی تالاب شیرین سو



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٦ | ٧:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

بریم در قلب ایران کهن



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٦ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

آبشار زیبای ایگل



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٦ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

پیله ات را بگشا بانو

در زندگی روزمره ام بخاطر حضورمتوالی در مکانهای اجتماعی متفاوت ،طبیعتا با بانوان زیادی آشنا شدم که با بعضی ها صمیمی تر!

سکانس 1 پارک ...روزهای فرد بعدا زظهر

با مریم و سمانه خیلی وقته صمیمی شدم . تقریبا از نظر فرهنگ و تحصیلات عین هم هستیم روزهای فرد بعدازظهر تا غروب قرار می زاریم تا پسرا رو ببریم بازی . اما چندی هست صحبت با سمانه ومریم برای من کسل کننده شده .چرا که همه صحبت درباره آشپزی....شوهر داری...خانواده شوهر...علت تغذیه بد فرزند...گله وشکایت از شوهر بی حوصله و خسته و یا تعریف و تمجید.

همین طور صحبت با سحر و مینا در کانون برای من کسل کننده شده..

تمام گفت وگوی ما پیرامون مشکلات محل کار...تعذیه بد فرزند....خانواده دیو همسر و...

یعنی یک زن تمام زندگیش باید در این مسایل خلاصه بشه ؟تمام دغدغه اش غذا چی درست کنم باشه ؟تمام دغدغه اش همکار موزمار اداره اش باشه...تمام دغدغه اش سوختن پای نوزادش باشه...تمام دغدغه اش مارک فلان رژلب و رنگ سال باشه ؟..

 صفت ثقیل "اشرف مخلوقات " رو با خودمون یدک می کشیم ولی سطح زندگیمون اینقدر پایین؟!

چرا صحبت بین دو بانو نباید درباره یک نویسنده باشه ...درباره یک کتاب باشه...درباره سمفونی حیرت انگیز فضا باشه...درباره شخصیت فلان فیلم باشه...درباره موسیقی باشه ...درباره نمایش جذابی که دیده و چیزهای زیادی یاد گرفته باشه ؟...اصلا درباره خدا باشه .

من اصلا قصد کوبیدن زنان کدبانوی ایرانی که به حق مادران نمونه و همسران وفاداری هستند رو ندارم ولی میگم چرا این پیله رو باز نکنیم و زندگیمون رو گسترش ندیم.

وجا داره از دو فاطمه عزیزم (دوتا آدم کاملا متفاوت درظاهر وعقیده که در دو جای کاملا متفاوت با اونها دوست شدم) تشکر کنم که صحبت کردن با این دوعزیز (هردو مادرهستند) بسیار لذت بخش و هیجان انگیز وپر از درس هست .



تاريخ : سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٦ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

دستی به شالش در آیینه میکشدو ازذوق زیاد زبانش را اندکی می گزد چشمکی حواله خودش در آیینه میکند وبا خداحافظی بلندی از مادرش ،خانه را ترک می گوید. شلوغی مترو وگرمای کلافه کننده را به جان میخرد تا به میدان انقلاب برسد. از ابتدا شروع میکند و یکی یکی کتابفروشی ها را سر میزند .با حوصله و ووسواس کتابها را بررسی میکند .می داند او عاشق نمایشنامه هست ولی انتخاب یک نمایشنامه جذاب برای ادم سخت پسندی مثل او کار سختی است.می خواهد بهترین هدیه،هدیه خودش باشد.

 بعد از 5ساعت جستجو،چهار نمایشنامه با راهنمایی کتابفروشها وشناختی که ازعلایق او دارد می خرد.خرسند وراضی یک خودنویس سبز، رنگ مورد علاقه او و چند کاغذ کادو و درنهایت یک پاکت هم خریداری میکند.

کتابها را با کاغذ کادو سانت به سانت و دقیق و تمیز کادو می کند بروی صفحه ی اول هر کتابی با خودنویس سبز شعر یا متنی که از هفته ها پیش بدنبالشان بوده است را با ذوق و دقت فراوان می نویسد .آنقدر این متنها را با بروی کاغذ باطله تمرین کرده است که از حفظ شده است .

 کتابها را درون پاکت قرار می دهد و با شفیتگی تمام آنها را به پیک میدهد تا او را شگفت زده کند.

لحظات به کندی می گذرد و دلش از اضطراب و دلهره آرام وقرار ندارد هنوز واکنشی نشان نداده است .انتظار بی فایده است شب صبح می شود وخبری نیست .با صدای اذان صبح فوری به سمت گوشی اش حمله می کند با دیدن چند پیام باز نشده، از هیجان دچار تپش قلب می شود اما پیامهای تبلیغاتی مایوسش میکند و بغض کوچکی در سیب گلویش می نشیند.

تا ظهر دراضطراب بی خبری ،به سر می برد .سرکلاس ادبیات صدای زنگ پیامک بلند می شود بدون ملاحظه حضور استاد، پیامک را باز می کند واز دیدن جمله "نمی دونم چی بگم غافلگیر شدم" بال در می آورد. حتی نگاه چپ چپ استاد را به جان میخرد و نفسی از سر آسودگی می کشد .

آخر هفته تولدش است به خودش وعده یک غافلگیری بزرگ داده است از یاد آوریش ته دلش قند آب می شود.

روز موعود فرا می رسد. از صبح در هول و والای یک پیامک یا زنگ درِ خانه شان به سر می برد .با هر زنگی از جا می پرد.

مادرش برایش کیک پخته است . برادر و خواهرش برای او یک گوشی نو خریده اند. دوستانش ازهر روشی به او تبریک گفتند اما دل و دماغ ندارد .او فقط نتظر پیام تبریک یک نفر است .

خبری نمی شود فردا سرکلاس کسل و دمغ نشسته است ناگهان دختر خوش پوش و زیبایی سراغ او را از همکلاسی اش می گیرد برمی گردد ویک نظر دختر را برانداز می کند چیزی در قلبش فرو می افتد .دخترک خندان پاکتی به او میدهد و  بدون حرفی می رود .ذوق زده از فرط هیجان با دستان لرزان  داخل پاکت را نگاهی می کند و بادیدن یک کتاب بی درنگ آن رابرمی دارد.اما شادی اش دیری نمی پاید و آه از نهادش بلند می شود .یک رمان بلند معروف عامه پسند!هرگز این نوع کتابها را نمی پسندیده است.

کتاب را باز می کند و ورق می زند چشم می چرخاند تا  دستخطی از او پیدا کند اما انگار کور شده است .چندبار از اول تا اخر کتاب را تند تند ورق می زند و در کمال ناباوری کتاب را خالی از هر نوع متن ودست نوشته ی پیدا میکند.

صدای پیامک بلند می شود:

 "تولدت مبارک با اآروزی بهترین ها"

اشک شورش روی لبهای مبهوتش می افتد .با خودش زمزمه میکند "همین..فقط همین "

در یک آن تمام آن حسهای شیرین بال درمی آوردند و پرواز میکنند و او رها میکند همه آنها را!

به پیامک پوزخندی می زند و بی درنگ پیامک و شماره را یکجا ازگوشی اش پاک میکند.هنوز پایش را از کلاس بیرون نگذاشته صدای همکلاسی اش بلند می شود:

-کتابت

برمی گردد ومیگوید "مال من نیست"

1-ببخشید پست قبلی به اشتباه پاک شد با تمام نظرات ارزشمند شما 



تاريخ : دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٦ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

فارغ از جارو جنجال و جوگیرات انتخاباتی زدیم جاده !



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٦ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

خب این روزها همه در تب و تاب انتخابات و حمایت دو آتیشه از کاندیدای مورد نظرشون هستند بعضی ها در لفافه بعضی هم صراحتا اعلام میکنند بعضی هم مثل من موذین هیچی بروز نمی دن!

امسال من اصلا در هیچ بحثی شرکت نکردم و مانند یک روح همه مطالب هر دو گروه و حامیانش رو میخوندم و رد می شدم .در این جور مواقع دوستی های دیرینه ی گاهی براثر نداشتن تعامل و مدیریت درست ارتباط، از هم گسسته میشه و چه بد!

نمایشگاه کتاب عالی بود و در حال حاضر از انتخابهام خیلی رضایت داشتم .

قول دادم آخرین کتاب جنگی  که میخونم "جنگ چهره زنانه ندارد " باشه ولی زدم زیر قولم و کتاب "آخرین شاهدان" از سوتلنای محبوبم رو خوندم .خاطرات بچه ها در جنگ شوروی و المان که بغایت تلخ و اسف بار و گاهی غیر قابل باور.

 دنبال کتاب" جوانانی از جنس روی "و آواهای چرنوبیل "هم از همین نویسنده هستم و چندتا کتاب خاطرات جنگ هشت ساله ایران عزیزم رو فهرست کردم تا بگیرم.

از کتاب راز فال ورق بگم که یاستین گوردر فلسفه روبه زبان ساده در قالب ماجرای جسنجوی پسر و پدری برای پیدا کردن مادرش بیان می کنه ..حیرت آور...فوق العاده...خارق العاده...نامبر وان ...اصلا چنان کششی این کتاب داره که محال زمین بزاریش.از این نویسنده کتاب دنیای سوفی هم هست که من هنوز نخوندم .

تمام کاراهایی که دربرنامم بود انجام دادم به جز تیاتر !!فاز میخواد و فرصت که ندارم.

چندتا عکس از اخرین عکاسی هام براتون میزارم.

این پرنده بال لاکی زیباست که خیلی وقته به ایران مهاجرت نداشته ولی امسال به طرزعجیب و سوال برانگیزی به نوار جنوبی اومدن ..اون روز کلی از عکسان و فالورهامون تو پارک مربوطه رو خیلی اتفاقی ملاقات کردیم .فوق العاده روز خوبی بود.

- نشانی اینستاگرامم :samane.saba

و این شعرم هم برای حسن ختام :

آنچه دلم خواست نه آن می شود....هرچه خدا خواست همان می شود



تاريخ : جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

سلام ..

روزهای هفته تند تند دارن میگذرن ،روزا رو شب می کنیم وشبها رو صبح.

خیلی درگیرم .

کلاسهای متفرقه صدرا و خودم خیلی وقت می بره ،بعدهم بدوبدو خونه داری و بشور و بساب و پخت وپز،تمرین سه تار و نوشتن رمان ، تمرین بلز صدرا و خوندن کتاب و دیدن سریال مورد علاقه و راز ونیاز با خدا و یکم نت گردی وقصه شب و لالا!

جمعه ها طبیعت گردی و عکاسی!(یعنی من تایکشنبه هنوز درگیر طبیعت گردی جمعه هستم،این وسط پارکهای شهری وسط هفته رو که صدرا خان رو وعده وعید دادیم برای عکاسی ایشون، هم باید اضافه کنم)

اینقدر حضورم در نت کمرنگ شده که وب که هیچ، تند تند اینستا لایک می زنیم و تند تند گروهای تلگرام رو (بدون درک مطالب) رد می کنیم و نهایت جواب دوستان عزیز که پیام گذاشتن  رو با دقت می دم و دیگر هیچ ....یعنی اصلا نمی تونم پر رنگ باشم .

تو کله نازنینم دوتاکار بود که باید انجام میدادم که خدا روشکر یکیش امروز موفقیت آمیز بود و کلی به خودم افتخار کردم (آفرین سمانه) یکی هم انشالله در هفته آتی،فعلا در مرحله شناسایی هست تا بعد!

1-رابطه م با ماشین جدید خوب شده و دستم اومده

2 - با یه دوستی در کانون اشنا شدم و بده بستون کتاب داریم خیلی خوبه

3-نمایشگاه کتاب امسال رو گوش شیطون کر خواهم رفت 

4-دلم یه تاتر توپ می خواد هنوز وقتش رو پیدا نکردم ولی در دو هفته آتی حتما عملیش میکنم .

5-عذر میخوام بهتون سر نزدم ان شالله حالتون خوب خوب باشه

6-یه مدت آپ نمیکنم .در پناه حق 

حال ما رو اگر جویا باشید خداروشکر خوب خوبیم.



تاريخ : دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

بریم اخرین قسمت سفرو بخونیم 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()
مطالب قدیمی تر