با احترام به بانوی حیا و نجابت 

 پیشاپیش سال نو مبارک





ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

دیشب همسایه روبرویمان، مارا برای مراسم حنابندان در پارکینگ دعوت نمود(از 8واحد 6واحد با یکدیگر خواهر وبرادرن)ماهم به علت فوضولی از 104 خواستیم مارا همراهی کند که ایشان فرمودند"اونجا جای خوبی برای من نیست تو برو"

خلاصه تیپ زدیم وبا صدرا به پارکینگ رفتیم.بادیدن بانوان خفنی که عموما تاپ وساپورت پوشیده بودند وخیلی شاد وشنگول با پسرخاله وبرادرشوهر وشوهر خواهرشوهر وپسر همسایه و.. جیک تو جیک دنس می رفتند،چشمانم اندازه نعلبکی گشاد ودهانمان 90درجه قائم الزاویه باز شد!

از شواهد امر پیدا بود کمی تا قسمتی آب شنگولی نیز مصرف شده است!

محکم بروی جایگاهامان نشسته بودیم و معذب به رقاص ها که انرژیشان تمامی نداشت  زل زده بودیم.دیشب که بخیر گذشت امشب عروسی را خدا به خیر کند که چه صحنات 18+ببینیم.

نکته1:بگو چرا 104بدبخت نیومد چون وقتی از سرکار برمیگشته یه سری موارد دیده ترجیح داده نیاد.

نکته 2: جنوبی ها شعرهای جالبی برای بستن حنا می خوندن،خیلی خوشم اومد.

نکته3:صاحبخونه ما مرد جوان وپسر ارشد خونواده هست چنان با حسرت به رقاص ها نگاه می کرد که دلمان برایش کباب شد(اگه منِ مزاحم نبودم صددرصد می پرید وسط وهنرنمایی می کرد)

 حاج آقا مسئلتون? اگه پسر همسایه از من درخواست رقص می کرد وظیفه شرعی من چی بود ؟آیا من نباید همسایه داری می کردم؟آیا باید 110 خبر می کردم؟آیا بایدمی زدم تو گوشش؟

فکر کنم گزینه 1 درست تر باشه!



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

کمر باورم شکست، اعتمادم با من قهر کرد و از خانه بیرون رفت و قلبم..........

طاقت نیاورد و خودش را از بالای میز به پایین پرت کرد!

بی حوصله تر از آنم که تکّه هایش را جمع و مراسم آبرومندی برایش برگزار کنم.

فراموششان میکنم!

بر می گردم و   

به صورت سرد وبی احساسش زل میزنم ودر تمام این مدت به این فکر میکنم چه اسم با مسمایی برایش انتخاب کرده اند:

"دنیای مجازی"

نه ! من حق اعتراض ندارم

او قبلا خودش را صادقانه معرفی کرده بود!

من اشتباه کردم

حالا تنهای تنها شده ام

باور حالش خوب نیست ، اعتماد رفته است و قلب خودکشی کرده است......

 

 



تاريخ : دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

بعداز آگهی استخدام دستیار، حدود 30 بار زنگ موبایل به گوش رسید و روز بعد تقریبا.......



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

وقتی بساط گریه زاری برای مهاجرت به بندرعباس راه انداخته بودم خاله عزیزتر از جانم  برای دلداری من گفت "خاله قربون اشکات برم، بهتر که افتادی بندرعباس ،دیگه نگران زلزله هم نیستی"

(نمی دونم چرا خاله جان ما فکر میکرد قراره تهران یه زلزله عظیم بیاد ومنو نفله کنه)

همین قدر بهتون بگم دقیقا دیشب چهارمین تجربه زلزله من در این 50 روز گذشته در شهر بود!زلزله به کنار من از این خیلی می ترسم.........



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ | ٧:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()

در این 3هفته اونقدر سرمون شلوغ بود که میزان مرثیه سرایی دل تنگی برای پلنگ وشلمان به پایین ترین حد خود دراین چند سال گذشته رسیده بود !این سرشلوغی مربوط به این بود......

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ | ٥:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه | نظرات ()