نویسنده : سمانه
تاریخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٩
نظرات

دلم برای تو تنگ تر می شود...............

وقتی..........


وقتی چشمان قهوه ایت در تلالو خورشید به رنگ عسل درمی آید ورگه های عشق واضح تر از هر زمانی موج می زند

وقتی از بازوان سفید و گوشت آلودت نیشگونی می گیرم و تو با اعتراض می گویی :اِ...سمانه !

وقتی یک مشت گیلاس به زور به دهانم می چپانی تا چند گرم چاق تر شوم...

وقتی عینک می زنی و پشت چرخ خیاطی ژانومه ی که 30سال پیشتر قدمت دارد ودیگر به خرت خرت افتاده است ،می نشینی و با دقت و حوصله مشغول دوختن سفارشات ناتمام من می شوی......

وقتی بوسه آخرت شبت روی گونه ام به من یاداوری می کند "تو چقدر خوشبختی که او را داری"

وقتی تو را یکبار ناهار مهمان می کنم وتو سرخ وسفید می شوی وکمی خجالت می کشی...

وقتی از خواستگاران بی شمارت حرف می زنی و من حس میکنم آن مهندس شهید  برای تو کمی خاص تر بوده است ....

وقتی بوی خوش غذا از دیگه های مسی کوچکت هر کسی را مسخ می کند..........

وقتی صوت زییایی قرآنت در جلسه بلند می شود ومن مطمئن می شوم بی شک تو شاگرد زرنگ آن جمع هستی....

وقتی موهای شرابیت در خورشید اتش می شود و من به تو می گویم "شبیه شیطان پرستان شده ای " وتو چقدر حرص میخوری!

وقتی با موچین ابروهای هلالی ات را برمی دارم و باز تو خوابت می برد.......

وقتی به هوای خرید مرا بیرون می کشی و از سر مطب دکتر تغذیه در می آوریم وچشم غره های من به تو بی اثر می ماند....

وقتی لباس هایی از هنر دستانت بروی اندام زیبایت می نشیند وبرق تحسین در نگاه دیگران چه زود صاحبانشان را لو می دهند.....

 آنقدر از آن وقتی ها داری که وقت عمرم تمام خواهد شد یک یکشان را نام ببرم...

 

برگشتم.......