نویسنده : سمانه
تاریخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٥
نظرات

باز کن بر روى من آغوش جان را اى بقیع

                                                     تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع


دیشب هرچه به انتظار نشستیم بازهم نشد که موفق به زیارت ودیدن مرقد پیامبر عشق نشدیم .با دلی شکسته وچشمانی اشکبار به سمت هتل راه افتادیم.از رفتار خصمانه وتوهین امیز زنان به اصلاح خادم(نگهبانان جهنم)غمگین شده وهنگامی که روبروی گنبد خضرایش قرار گرفتم لب به شکایت باز شد وگفتم:این رسم مهمانوازی نبود.

فردا صبح ساعت 7 بلند شدم با دیدن باز بودن دربهای بقیع ، پدرت رو بیدار کردم وهرسه به اتفاق بابایی(پدرم)به سمت حرم رفتیم، شما به بقیع ومن هم به سمت مسجد،درکمال تعجب دربها برای بانوان باز بود.بسرعت بهمراه یه خانوم دیگه ایرانی به سمت روضه دویدیم .پاهام به اختیار خودم نبود انگار پرواز می کردم .وقتی به صحن رسیدیم بازهم ایرانی ها رو نگه داشته بودند،اینار کوتاه نیومدم وبا چابکی وفرزی از زیر دست یکی از همین زنان به اصطلاح خادم که  سیاه چرده وتنومند بود ، فرار کردم و به داخل روضه رسیدم .قلبم بی محابا به سینه ام کوبیده میشد ودست وپاهام به شکل عجیبی می لرزید. این حالت را اولین بار تجربه میکردم .متاسفانه روبروی ضریح رو با یه دیوار پلاستیکی پوشانده بودند ولی خانه حضرت زهرا که تبدیل به کتابخانه شده بود قابل لمس بود.در روی فرش سبز(روضه رضوان) 4رکعت نماز خوندم وساعت 10 خوشحال وسبکبال به طرف هتل برگشتم.(حالا دیگه معنی طلبیده شدن را میفهمم)