نویسنده : سمانه
تاریخ : شنبه ۱۳٩۳/٢/٢٠
نظرات

 همراه کاروان به طرف صحنی که کعبه درآنجا بود رفتیم. با اینکه عده ای از همراهان گریه میکردند، ولی من هنوز گیج وسردرگم به کعبه نگاه میکردم .دروغ چرا، ابهتی برایم نداشت ،درحصار طبقاتی که مثل مار به دورش چنبره زده بودند وابر جرثقیلهای که دورتا دورش را فراگرفته بودند محصور وزندانی شده بود .حس میکردم وارد صحنه تئاتر بزرگی شدم وتمام اینها صحنه نمایش است !