نویسنده : سمانه
تاریخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢۳
نظرات

بعداز سخنرانی روحانی کاروان به دودسته شدیم وهریک با یکی از سرپرستان شروع به طواف کردیم.


طواف باید از سمت رکن حجرالاسود شروع میشد(با لامپ سبز علامت گذاشته بودن)هوای بسیار گرم ،خستگی راه،استرس زیاد ،شلوغی،ترس از اشتباه کردن در دورهای طواف ،ترس از گم شدن در اون جمعیت میلیونی ،وازهمه بدتر درتماس بودن با مردانی با چهره های مختلف و ملیتهای گوناگون ،داشت دیوونه ام میکرد .گریه ام گرفته بود ودلم میخواست برگردم به هتل و بخوابم به نظرم این کارها مسخره میومد(متاسفانه تمام حسم در اون لحظه همین بود)

بعداز نماز طواف که باید حتما پشت مقام ابراهیم گذاشته میشد .به سمت سعی صفا ومروه رفتیم.بیچاره پدرت که تماما تورو حمل میکرد شبیه جنازه شده بود.

سعی صفا ومروه که دیگه وحشتناکتر بود .یه مسیر نسبتا طولانی رو باید 7بار می رفتی ومی اومدی!(ازبس کم اورده بودم هیچ ذکری نمی گفتم)

بعداز سعی ،باید مقداری از موهامونو با قیچی می چیدیم  ودر سطل زباله می انداختیم .به این عمل میگن تقصیر!!!

بعدهم کمی استراحت کردیم وخداروشکر 18تا از محرمات لغو شد وفقط 2تاموند.

طواف نساءراحتتر بود وافتاب بیرون زده بود .

نکات

1.نجواهای شیطان واضحتر از هر زمانی به گوشم میرسید!

3بدلیل خستگی بسیار نه به حجر اسماعیل  دقت کردم نه رکنی که امیرالمومنین بدنیا اومد رو شناسایی کردم نه مقام ابراهیم رو!

2.درسعی صفا ومروه مادری بهمراه پسر6ماه خودش بود که کسی کمکش نمیکرد .خاله سوسو رابین هود بازی کرد و دو دور سعی، بچه رو گرفت. منم 1دور ،باقی دورها رو هم شوهر خاله سوسو ،بچه رو بغل کرد!(اسمش محمدامین بود)

3:بعد از طواف نساء،خاله جان ومامانی ومامانجان گم شدن(هرچند اونا معتقدن من گم شده بودم)واز اونجایی که کفشام دست مامانی بود بنده هم با پای بی کفش بسمت هتل راه افتادم که خدا خیر خانومی را بدهد که دمپای اضافه اش را بمن داد.

 4:تو و پدرت هم به لطف شانگول بازی بابایی(پدرخودم)بی کفش موندین وایضا کمی گم شدین.

5:-8صبح رسیدیم هتل، جنازه افتادیم وتا 1خوابیدیم.

6:گمشده در کاروان زیاد داشتیم.