آن روزهای خوش

ازآن دسته خانه هایی که هزار یک سوراخ سُمبه داشت برای رویا پردازی های بی پایانت . از اتاقک بالای پشت بام تا حیاط اصلی و حیاط خلوت و خانه عقبی  ،زیر زمین و پشت بام وپارکینگ و داالان و....

حیاط اصلی دو باغچه بزرگ داشت با چندین مدل درخت میوه (آلبالو،گیلاس و انجیر)بوته های گل سرخش حیاط را در ماه اردیبشهت به سان یک بهشت زمینی در می آورد. ....درختچه های همیشه بهارش ، همیشه خدا سبز سبز بود حتی در دل سفید زمستان ..... عطر دل انگیز بوته یاسش را در هوا می بلعیدی ....گلهای رنگارنگ میمون هم در گوشه حیاط خوش رقصی می کردند.......

در یک سمت حیاط، شاخه های پر پیچ و خم درختان مو درهم پیچیده و یک سقف سبزرنگ بوجود آورده بودند. انگوران درشت آویزان از این سقف سبز ،دهان هر ببینده ی را به آب می انداخت .به دفعات  از روی تاب دست ساز ،دست دراز کردم تا ازسقف سبز ،انگوری بچینم ولی هربار ناکام برمی گشتم.

.در فصل جمع اوری میوه ها، انواع و اقسام شربتها و مرباهای گیلاس و انجیر و آلبالو درست می شد و از غوره ها(انگور نارس)به تعداد خانوارها آبغوره تهیه می شد .از برگ درخت مو هم غذای دلمه برگ طبخ میشد .ما از آن دسته خانواده های از تولید به مصرف بودیم !

طرح خانه جنوبی بود .بعداز گذشتن از یک دالان نسبتا بزرگ به پلکان می رسیدی و حدود 20 عدد پله نوردی می کردی تا به عمارت اصلی برسی.

سرسرای خانه با ستون های مرمری تزیین واستوار شده بود .تمامی اتاقها وسرسرا از سمت خیابان و حیاط نور گیری می شد .عید نوروز تمیز کردن آن همه پنجره و شستن آن همه پرده مکافاتی عظیم برای اهالی خانه بود.

پشت بام خانه به خانه دو همسایه راه داشت .من وخاله کوچکم گاهی با دختران همسایه بغلی قرار می گذاشتیم و گپ می زدیم .در تابستان خوابیدن روی پشت بام و دیدن ستاره ای چشمک زن هم وصف ناشدنی بود.

آقاجانم مرد با سواد ،قد بلند، بغایت شیک پوش و خوش خرجی بود که هیچ وقت سفره اش بی مهمان نبود .از آن دسته مردان محبوبی که از در خانه خارج می شد بزرگ و کوچک و زن و مرد محله احوال او را جویا می شدند!

مامان جانم زن تمیز و کدبانویی بود. سواد آنچنانی نداشت ولی همیشه شیک و گران قیمت لباس می خرید.

اتاقک بالای روی پشت بام ،مخصوص شازده پسر ارشد خانواده بود .دایی بزر گ من  جناب مهندس، اُبهتی داشت که حتی من ِخیره سر را ، وادار به اطلاعت می کرد. حاضر بودیم هر خطری را به جان بخریم تا بدانیم داخل اتاق مرموزش چه خبر هست!وقتی به سختی ومرارت با همدستی خاله کوچک از پنجره پشت بام وارد اتاقش می شدیم با ذوقی توام با ترس به وارسی اتاق و وسایلش می پرداختیم وهمیشه هم نتایج این فضولی یکسان بود"چند عدد کادو که بوی دختر می داد"

اتاق زیر زمین حیاط خلوت ،بعلت ادعای تبعیض به دایی وسطی(دایی محبوب من) داده شد .تمام اتاقش با پوسترهای جنگنده های F14پر کرده بود .پسری مهربون و دوست داشتنی وخوش برخورد بود که زیبایی اش زبانزد دختران محله شده بود.

دایی کوچک همسن من بود . لوس ،خودمختار وخودشیفته .به عواطف اهمیتی نمی داد.

دختر کوچک خانواده خاله محبوب من بود .برعکس من، او دختری شر ،نترس و بی پروا بود. من همیشه اوررا بابت سبکسری هایش توبیخ می کردم .گویی من بزرگ تر او بودم (با اختلاف 5سال بزرگتر بود).من واو سرهای مگوی در دلهامان دفن کرده ایم که جز خدا ،احدی از آن خبر ندارد.

خاله وسطی در شهر دیگری زندگی می کرد که از بد پیشانی همسری سختگیر به پستش خورده بود که اجازه نمی داد ما آنها را  زود به زود ببینم.عید نوروزها من والی(دختر خاله، محبوبم )از فرصت ها استفاده کرده و به گوشه ی پناه می بردیم و دخترانه هایمان را با هم تقسیم می کردیم .او همیشه قیافه حق بجانب می گرفت و مغرور بود.

مادر من فرزند ارشد خانواده بود .کانون محبت و همچنین آچار فرانسه خانواده اش نیز محسوب می شد .می توانم بگویم او به جای مادرش برای خواهران و برادرانش محبت خرج می کرد.بیچاره مامان جانم در خاندانی پرورش پیدا کرده بود که محبت وعشق ورزی به کودکانشان یاد نمی دادند.

یادم می اید آن روزها طبق یک قانون نانوشته، سر ظهر وقتی یکی یکی سر وکله اهالی خانه پیدا می شد همه در اتاقی، معروف به "اتاق کوچیکه "جمع می شدیم و از هر دری سخن می گفتیم و بی صبرانه در انتظار چای سرخ آلبالوی مامان جانم می نشستیم !

واکنون...............

آقا جانم سالهاست که رخ در نقاب خاک کشیده است .....خانه رویایی ما در پی انحصار وراثت تکه تکه شد و هرکس با سهم خودش آپارتمانی خرید ....مامان جانم دراپارتمان کوچکش محصور شده ودیگر خانه اش بوی چای آلبالو نمی دهد!

به یاد آن روزها یک چای آلبالو برای خودم دم کردم ولی نمی دانم چرا طعم آن روزها را نمی دهد:

این کجا و

آن کجا!

                    

 

/ 13 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک نفر غریبه

چه کودکی رویایی رو گذروندی:)

الی(مامان بهنام)

سلام سم کلی اشکم و در آوردی ،خوبه که مامانجان اینترنت باز نیست و گرنه پوستت رو کنده بود .بهترین خاطرات من از بچهگی هام تو خونه آقا جان گذشت (الان دارم اشکام و پاک می کنم)آخه این سری که اومدم شوهر سو یه حرکت زد و ما رو برد خونه قدیمی دیگه انقدر با شکوه نبود یه خونه شده بود سه تا ،اون راهرو به نسبت طولانی شده بود کوچه ... نمی دونم این همه زیبایی توی اون خونه بخاطر چشمها و نگاه کودکانه ما بود یا نه؟اگه هنوز بود بازم انقدر قشنگ بود بازم همه تو اتاق کوچیکه جمع می شدیم چای آلبالو بخوریم بدون هیچ حرف و حدیثی؟در ضمن سم باید قیافه خودت رو توی اون گپ های دخترانه میدیدی[ساکت][خداحافظ]

مامان مهراد

خدا عاقبتت رو به خیر کنه با جووونی صدرا که میخواد به کدوم یکی از دایی ها بره.... یا شاید هم بشه ترکیبی از سه تاشون[شوخی] خدا همه خانواده ات رو همیشه سالم و شاد برات نگه داره.....

مامان مهراد

خونه پدر بزرگ من هم یه درخت آلبالو داشت که منو خاله هام که تقریبا هم سن و سالیم همیشه تابستون ها بهشون امان نمیدادیم تا به چایی برسه. آیییی هال میداد. [رویا] انگاری هیچی عطر و بوی قبل رو نداره.[ناراحت] پست خیلی خیلی زیبایی بود. دمت گرم و قلمت روان!![دست]

مامان بهنام

چه بخای چه نخای من عاقل ترم [تایید] یا حداقل خل بازی هام کمتر[قهقهه]

محمد داداشی

کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد / بدون واسطه دم از احد نخواهد زد گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف / به سینه ی احدی دست رد نخواهد زد بهترین شادباش ها تقدیم به شما بمناسبت میلاد امام علی بن موسی الرضا-ع

مامان بهنام

دلم برات تنگ شده سم،دختر همسایمون با دختر خاله اش دعواش شده بود من یاد خودمون افتادم انقدر با زهره موهای هم و کشیدید که جفته تون پر مو شدید سر من بی کلاه موند[چشمک]

خاله سوسن

سمانه موکوشومت یعنی موعقلوم کمتره هاااا[عصبانی] نخیرخیلیم بیشتره ولی من زیادازش ااستفاده نمی کنم[نیشخند] واسه پیریم نگه داشتم

فریا

سلام مامان صدرا.وای چقدر از تصور تو و خالت خندیدم این دوست من از اول شیطون بلا بوده[نیشخند].هستما میخونمت ولی اینقدر در گیرم شرمنده کامنت نمیزارم[خجالت]