شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

بعدازظهر پسر و پدر رو مهد و کلینیک رسوندم و تصمیم گرفتم چند عدد باکس برای آثار باستانی(جریانش رو تو قسمت دوم سفر گفتم) بخرم .

خلاصه باکس دلخواه  پیدا نشد و یکی از فروشنده ها یک ادرسی به من داد ، منم با اعتماد بنفس پریدم رفتم ادرس مربوطه ولی هرچی چرخ زدم وخیابونها رو بالا وپایین کردم  آدرس رو  پیدا نکردم. ناگهان بادیدن تابلو مسیر جاده شیراز و دیدن چراغ چشمکزن بنزین ،قلبم سقوط کرد تو پاچه شلوارم افتاد!(گم شدن در عین بی بنزینی)

تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که ماشین کناری پارک کنم تا این که وسط خیابون خاموش کنم وفحش وناسزاهای ملت رو تحمل کنم.از شانسم یک تعمیرگاه اون نزدیکی بود .پریدم وگفتم :آقا برادری کن یک کم بنزین بهم بده!

پسرجوون گفت:آبجی من بنزین ندارم بیا این چهار لیتری رو بگیر برو سرخیابون ماشین سوار بشو یک پمپ بنزین دوتا چهارراه بالاتر هست.

راستش کمی ترسیدم اون طرف خیابون خلوتی بود که اطرافش زمین بایر بود ولی چاره ی دیگه ی نداشتم .

یک پسر جوون منو تا خیابون اصلی رسوند وپولم نگرفت .دوباره پیاده شدم وبا استرس به ماشینهای متعدد که بوق می زدند نگاه کردم ولی جرات سوار شدن نداشتم ،(همش یاد فیلم های جنایی و حوادث روزنامه ها می افتادم) دست اخر برای یک دختر دست تکون دادم ،اونم ایستاد.خدا خیرش بده من رو تا دم پمپ بنزین برد وخلاصه چهار لیتری رو پر کردم وخواستم به آژانس زنگ بزنم که بادیدن گوشی خاموش ام چندتا فحش 30+به خودم دادم !

 تو سوپر مارکت رفتم و شرح ما وقع دادم و اونا هم زنگ زدن آژانس !

بماند که راننده آژانس اون طرفا رو بلد نبود ویک دور قمری به اتفاق زدیم تا ماشینو پیدا کنیم .

تعمیر کار جوون رو صدا کردم ، باک ماشین پر کرد و ادرس دقیق بهم داد و من رو راهی کرد!

از همین جا دعا میکنم همه شون عاقبت به خیر بشن که اینطور دلسوزانه خواهر وبرادری رو درحقم تموم کردم ! 

بعدازاین تجربه هولناک خودم را به یک ارایشگاه وبستنی مهمون کردم!

 

/ 8 نظر / 22 بازدید
خاله سوسن

وااای سمانه خدابهت رحم کرده میتونی حدس بزنی که من چیکارمی کردم می زدم زیرگریه[گریه] واقعادمشون گرم

مهرداد

فحش +30 چجوریه!؟

یک نفر غریبه

چه درس عبرت خوبی گرفتی!! مهمون شدن به آرایشگاه و بستنی!! واقعا که!!!!!1:))))))))))))))))

مامان مهراد

به به چه پست های قشنگی [خوشمزه] زرنگ شدی ها.. آفرین دخترم.

مامان مهراد

در مورد بی بنزینی که باید بگم هر وقت این ماشین به ما میرسه توی والضالین بنزینه....! ولی خوب مادیگه عادت کردیم و میریم به امید خدا... ولی خیلی بده وسط راه موندن. من که یه بار وسط راه موندم همونجوری نشستم تو ماشین و زنگ زدم به مهرداد[خجالت] خدا واقعا اون خانوم رو خیر بده که سوارت کرده. من اگه بودم اصلا جرات نمیکردم ...

مامان مهراد

اِاِاِه ...! نگفته بودم که اهل هله و هوله خوری نیستم.!؟[زبان]

علی

سلام برجنوبی عزیز وبلاگت قشنگه بمنم سربزن لینکت کردم